Feeds:
نوشته
دیدگاه

The end

گل بارون زده ي من
 گل ياس نازنينم
 مي شكنم ، پژمرده مي شم
 نذار اشكاتو ببينم
 تا هميشه تو رو داشتن
 داشتن تمام دنياست
 از تو و اسم تو گفتن
 بهترين همه حرفاست
 با تو ، با تو اگه باشم
 وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر مي شن از تو
 وقت غم خوردن ندارم
س اي غزلواره ي دلتنگ
 كه همه تنت كلامه
 هنوزم با گل گونه ت
شرم اولين سلامه
 اي تو جاري توي شعرم
 مثل عشق و خون و حسرت
 دفتر شعر من از تو
 سبد خاطره هامه
 اي گل شكسته ساقه ، گل پرپر
 كه به ياد هجرت پرنده هايي
 توي يأس مبهم چشمات مي بينم
 كه به فكر يه سفر به انتهايي
 سر به زير دل شكسته ، نازنينم
 اگه ساده
ست واسه تو گذشتن از من
 مرثيه سر كن براي رفتن من
 آخه مرگ واسه من از تو گذشتن
 گل بارون زده ي من
 اگه دلتنگم و خسته
 اگه كوچيدن توفان
 ساقه ي منم شكسته
 مي تونم خستگياتو
 از تن پاكت بگيرم
 مي تونم براي خوبيت
 واسه
سادگيت بميرم
 با تو ، با تو اگه باشم
 وحشت از مردن ندارم
 لحظه هام پر مي شن از تو
وقت غم خوردن ندام

======

تمام شد … همین …

die.jpg

خدایا خالقا این گنبد دوار یعنی چه ؟

حالا میدانم که خدا با یک زهر مار دیگری در ستمگری بی پایان خودش دو دسته مخلوق آفریده : خوشبخت و بد بخت . از اولیها پشتیبانی میکند و بر آزار و شکنجه دسته دوم به دست خودشان میافزاید . حالا باور میکنم که یک قوای درنده و پستی ، یک فرشته بدبختی با بعضی ها هست.

( صادق هدایت _ زنده به گور )

دیروز که با دنیایی آرزو برای همه روزگاری بی غم و غصه را آرزو کردم  چه میدانستم که جغد شوم مرگ بر بالین مادر بزرگم آواز میخواند ! بی خبر بودم که دقایقی پس از نوروز باستانی ابلیس مرگ مادر بزرگم را به دام خود خواهد کشاند ! چه میدانستم که این پیراهن مشکی با تن من عجین شده است و از من به این راحتی جدا نخواهد شد ، چه میدانستم که مادر بزرگم تنها چند دقیقه نوروز و بهار نو را حس خواهد کرد ! از کجا میدانستم !!!؟

غروب روز اول لیک ، تنها

در این خلوتگه غوکان مفلوک

به یاد آن حکایت ها که رفته است

ز عمق برکه یک دم ناله زد غوک ….

بهار آمد ، نبود اما حیاتی

در این ویرانسرای محنت آور

بهار آمد ، دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در !

( احمد شاملو – هوای تازه – بهار خاموش )

آنقدر از دست دادن آن عمو و این مادربزرگ مرا آزار داده که آرزوی مرگ دارم ! از تما دنیای شومت ای خدا خسته ام ! ! !

و این بار مادربزرگی که از بدو تولد تنها مادر بزرگم بود به دستان بی رحم خاک سپرده شد و آنگونه که دوستی گفت نه فرصت گلایه ای داشتیم و نه مجال مویه ! نه تاب گریه ام بود و نه توان دل بریدن !

و ابلیس مرگ عزیز دیگری را از من ربود …

یک ایرانی

1 فروردین 87

9 و 45 دقیقه صبح