
پریشانی
پریشان تر از آنم
که حضورت
که بودنت
که نبودنت
پریشانی من را
کم و بیش کند !
دیوانه تر از آنم
که با نوازشی
تلاتم پیش رویم را
فراموش کنم
میترسم از فردا ها
از فردا های بی تو
و شاید با تو و یا او
میترسم !
آنچنان پریشانم
که هیچ شعری
ترانه ام را
نیلگون نمیکند
همه اش پریشانی است …
یک ایرانی
15 دی
ای كاش دوست داشتن را تجربه نمی كردم، تجربه ی تلخی بود… دیگر هیچ وقت نمی خواهم حضوری
گرم، سرمای وجودم را محو كند دیگر هیچ گاه به نگاه عاشقی دل نمی بندم و هیچ گاه به سلام مهربانی
پاسخ
شعر گونه هاي شعر گويان چپ
که دست بردار نیست ، شور جنون
هست ؟ چه باک
دلم خوش است . نخورده صلوات
هرچه کند او کند
ما چه توانیم کرد ؟
وختی کارد به استخوان برسد ،
خدا چه رنگی میداشته باشد ؟
با تو خوشم .
پريشان است
ده گانه هاي انگشت
به وقت شمردن شن
كه نيلگون ترين شعر را زنان باديه
با شن
در ميان مي گذارند.
مي داني از تلاطم انگشت و خاك زاده مي شوي
ودر
تبادل آب و شن مي ميري
و ديوانه به ليلي مي گفت:
هر دانه ي شن بي تو اينجا
معنايي پريشان مي گيرد.
و دهگانه ي انگشت
به وقت شمردن شن يعني : ليلي
تلخ … انگار که قهوه ای بی شیر و شکر
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار و یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
خیلی خوووووب
چرا پریشان
salam
weblog khobie tak khor