قصه ام
قصه ام ، قصه ی سقوط برگی است
که ز شاخی به شاخساری
رهاگشته
شاید این رفتن
پوچی است
که در پیش پای برگ است
شاید این لذت پستی است
که بیازمایی آنچه
نمیدانی را !
و این امید ست که با من میگوید :
“خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچ اش الا هوس قمار دیگر “
یک ایرانی
15 دی ماه 86
—–
یادداشت : مگر میشود فراموش کرد فراز و نشیب دیروز را ! و امید بست به همواری فردا ها ؟

مرتکب شعر می شوی ؟ هنوز …
نمی شرمی ؟
مثل آب خوردن است ، گفتنِ شعر
از خدا میترسم ، لیک
سیانس ؟ عمیق است ،
مغز میخواهد
نداری ، حیف …
نمی دانی تو ، هیچ …
جرأت داری ؟
بیا .
درود
جواب به سوالت:شايد بشه….
به روزم ياهو
Everything passes away – suffering, pain, blood, hunger, pestilence. The sword will pass away too, but the stars will still remain when the shadows of our presence and our deeds have vanished from the earth. There is no man who does not know that. Why, then, will we not turn our eyes towards the stars? Why?
~ Mikhail Bulgakov, from The White Guard
در شگفتم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم زندگی میکنند ولی بر حسینی عزادارند که ازادنه زیست و مرد.
من به روزم
و
منتظر حضورتون
سلام پسر خوب
شعرت خیلی قشنگ بود مخصوصا هدیه اش
منتظرت قصه تو هستم
Dear friend your weblog is very nice; thanks for sharing it with us. I really enjoyed reading your poems adn looking into the other blogs through your blog. I have a two hour weekly radio show in Canada, Ottawa. Please visit our website
http://www.RadioHamseda.net
Noroozetan Pirooz. Shaad va tandorost baasheed
Shabnam