مارس 21, 2008 بدست یک ایرانی

گل بارون زده ي من
گل ياس نازنينم
مي شكنم ، پژمرده مي شم
نذار اشكاتو ببينم
تا هميشه تو رو داشتن
داشتن تمام دنياست
از تو و اسم تو گفتن
بهترين همه حرفاست
با تو ، با تو اگه باشم
وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر مي شن از تو
وقت غم خوردن ندارم
س اي غزلواره ي دلتنگ
كه همه تنت كلامه
هنوزم با گل گونه ت
شرم اولين سلامه
اي تو جاري توي شعرم
مثل عشق و خون و حسرت
دفتر شعر من از تو
سبد خاطره هامه
اي گل شكسته ساقه ، گل پرپر
كه به ياد هجرت پرنده هايي
توي يأس مبهم چشمات مي بينم
كه به فكر يه سفر به انتهايي
سر به زير دل شكسته ، نازنينم
اگه ساده
ست واسه تو گذشتن از من
مرثيه سر كن براي رفتن من
آخه مرگ واسه من از تو گذشتن
گل بارون زده ي من
اگه دلتنگم و خسته
اگه كوچيدن توفان
ساقه ي منم شكسته
مي تونم خستگياتو
از تن پاكت بگيرم
مي تونم براي خوبيت
واسه
سادگيت بميرم
با تو ، با تو اگه باشم
وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر مي شن از تو
وقت غم خوردن ندام
======
تمام شد … همین …
ارسال شده در گاهنوشت های یک ایرانی | دیدگاهها خاموش
مارس 20, 2008 بدست یک ایرانی

خدایا خالقا این گنبد دوار یعنی چه ؟
حالا میدانم که خدا با یک زهر مار دیگری در ستمگری بی پایان خودش دو دسته مخلوق آفریده : خوشبخت و بد بخت . از اولیها پشتیبانی میکند و بر آزار و شکنجه دسته دوم به دست خودشان میافزاید . حالا باور میکنم که یک قوای درنده و پستی ، یک فرشته بدبختی با بعضی ها هست.
( صادق هدایت _ زنده به گور )
دیروز که با دنیایی آرزو برای همه روزگاری بی غم و غصه را آرزو کردم چه میدانستم که جغد شوم مرگ بر بالین مادر بزرگم آواز میخواند ! بی خبر بودم که دقایقی پس از نوروز باستانی ابلیس مرگ مادر بزرگم را به دام خود خواهد کشاند ! چه میدانستم که این پیراهن مشکی با تن من عجین شده است و از من به این راحتی جدا نخواهد شد ، چه میدانستم که مادر بزرگم تنها چند دقیقه نوروز و بهار نو را حس خواهد کرد ! از کجا میدانستم !!!؟
غروب روز اول لیک ، تنها
در این خلوتگه غوکان مفلوک
به یاد آن حکایت ها که رفته است
ز عمق برکه یک دم ناله زد غوک ….
بهار آمد ، نبود اما حیاتی
در این ویرانسرای محنت آور
بهار آمد ، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در !
( احمد شاملو – هوای تازه – بهار خاموش )
آنقدر از دست دادن آن عمو و این مادربزرگ مرا آزار داده که آرزوی مرگ دارم ! از تما دنیای شومت ای خدا خسته ام ! ! !
و این بار مادربزرگی که از بدو تولد تنها مادر بزرگم بود به دستان بی رحم خاک سپرده شد و آنگونه که دوستی گفت نه فرصت گلایه ای داشتیم و نه مجال مویه ! نه تاب گریه ام بود و نه توان دل بریدن !
و ابلیس مرگ عزیز دیگری را از من ربود …
یک ایرانی
1 فروردین 87
9 و 45 دقیقه صبح
ارسال شده در گاهنوشت های یک ایرانی | 28 دیدگاه »